تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
شعر و ادبیات پارسی
..........

مرد همسایه مان دیشب مرد و چه غریب مرد.هنوز یک هفته نمیشود که

به این شهر کوچک آمده اند.

و من در حیاط مشغول غوره شستن هستم تا در سال آینده اگر خواستم

سالاد بخورم حتما آبغوره داشته باشم.خنده ام می گیرد.مسخره

است.صدای ضجه های دختر همسایه را میشنوم و در فکر آینده هستم...

دختر همسایه طوری فریاد می زند که سنگ آب میشود:_ بابای

غریبم...بابام غریب مرد...

درحالی که غوره های شسته شده را در سبد می ریزم،زیر لب

میگویم:_همه ما غریبیم....

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 8 تیر1387 ساعت 12:20 |