باغ ارواح
برگردان سپيده ميرزايي
گلهاي واژگون با صدها شاخه زيبا و يك شكل با غنچه هاي رنگارنگ جوانه زده و به دور هم پيچيده اند. گلبرگهاي آنها به رنگ قرمز، آبي يا زردند و خالهاي رنگي در سطح برگ به صورت برجسته زير انگشتان ما حس مي شود. گلهاي قرمز، آبي يا زرد تيره از سمت راست مانع رشد گلهاي جوانتر مي شوند كه تعداد كمتري غنچه دارند. گلهايي كه گلبرگهاي بيشتري دارند، با وزش نسيم تابستاني به حركت در مي آيند و با اين حركت، آن هايي كه رنگهاي روشنتري دارند دوره جواني خود را پشت سرمي گذارند و روي آنها خالهاي زيادي به رنگ قهوه اي ديده مي شوند. آنها خيلي نرم و صافند و مانند صدف قهوه اي يك حلزون هستند، با ريزش باران به زمين مي ريزند و همين كار باعث رشد و نمو آنها مي شود.
در اين حالت ما فكر مي كنيم كه گلبرگ هايشان روي آب شناورند، قطره هاي شبنم نقره اي رنگ روي برگهايشان ديده مي شوند. آذين بندي آنها به قدري زيباست كه وقتي نسيم مي وزد هر رنگي در بالاي سر مردمي كه در حال قدم زدن درماه جولاي در اين باغ هستند، به چشم مي خورد. شكل و تركيب اين گلها مردان و زناني را كه از كنارشان در حال حركتند به حيرت وا مي دارد. بر خلاف آنها پروانه هاي سفيد و آبي رنگي هستند، كه با اين كه از روي چمنها با حالت زيگزاگ در حال پروازند، كمتر توجهي به آنها ندارند؟ آن مرد حدوداً شش اينچ از آن زن جلوتر راه مي رود و توجهي به گلها نمي كند. آن زن باردار بود، هنوز فرزند جديدش را به دنيا نياورده بود.
او سرش را چرخاند و ديد كه بچه اش از آنها دور شده است. مرد همان طور كه در فكر بود از جلوي آنها رد شد. آدمن به اين باغ از آرزوهاي قلبيش بود.
مرد گفت: پانزده سال پيش من با جولي به اين جا آمدم. ما روي نيمكتي نزديك درياچه مي نشستيم و من تمام آن مدت از او خواهش مي كردم كه پيشنهاد ازدواجم را بپذيرد. يك سنجاقك دور ما مي چرخيد. من همه حرفهايم درباره چرخش سنجاقك و افتادن سگك نقره اي كفش او در ميدان بود. من بدون كنجكاوي مي دانستم كه او مي خواهد چه چيزي را بگويد! به نظر مي رسيد كه دختر به دنبال سگك كفشش است، ولي من تمام عشق و آرزويم همين سنجاقك شده بود.
من فكر مي كردم اگر سنجاقك روي گلهاي بزرگ بنشيند ممكن است كه زن پيشنهاد ازدواجم را قبول كند، و يك بار بگويد " بله" ! اما اگر هي بچرخد و هيچ جاننشيند ـ البته كه "نه" شادي تمام است! شايد من نبايد اينجا با او همراه النور و بچه هايش قدم مي زدم ـ به من بگو النور. تا حالا درباره گذشته ات فكر كردي؟
سيمون! چرا اين حرف را مي زني؟
چون من هميشه درباره گذشته وحتي ليلي هم فكر مي كنم! زني كه شايد با او ازدواج كنم! خوب، چرا ساكتي؟ دوست داري فكرم را درباره گذشته ام بداني؟
سيمون، چرا من نبايد فكر كنم؟ چرا نبايد به گذشته ام فكر كنم؟ چرا نبايد فكرم را به دراز كشيدن يك زن و مرد زير درخت مشغول كنم؟ مگر آنها در گذشته نيستند؟ آن هادر گذشته باقي مانده اند؟ آن مرد و زن آن روحهايي كه در زير درختان دراز كشيده اند.... يكي خوشحال و ديگري ناراحت! و براي من يك كفش با سگك نقره اي در ميدان و يك سنجاقك زيبا...!
براي من تصور يك بوسه كافيست! همراه شش بچه كوچك كه قبل از سن بيست سالگيشان روي سه پايه نقاشي مي نشينند! چقدر زيبا و دلچسب است! كمي پايين تر نزديك درياچه سوسن هاي قرمزي را براي اولين بار ديدم. ناگهان يك بوسه كنار گردنم، دستهايم مي لرزد و نمي توانم نقاشي كنم. ساعتم را نگاه مي كنم. خداي من! من اجازه دارم او را فقط هر بار پنج دقيقه ببوسم؟ برايم خيلي ارزش داشت ـ بوسه از يك زن با موهاي قهوه اي و دماغ سربالا! بالاترين و گرم ترين بوسه در عمرم! كارولين؟ بيا هوبرت؟ آنها در پشت گلها با هم قدم مي زدند و خيلي سريع از جلوي چشمها محو شدند. آن قدر كه فقط درختان ديده مي شدند.
از پشت آنها سايه درختان در حال تكان خوردن بود، درست مثل درختي كه به پشت درختي ديگر چسبيده باشد. گلهاي واژگوني كه خالهاي قرمز در روي گلبرگهايشان ديده مي شد. آنها در دوره خيلي كوتاهي رشد و نمو مي كنند و بعد از گذشت اين زمان تا معلوم شدن جلوه واقعيشان تنها گوشه اي از باغ را به خود اختصاص مي دهند. در اين لحظه حشره اي روي گل مي نشيند و پس از چند ثانيه به وسيله شاخك هايش موقعيت خود را پيدا مي كند، و در جهت مخالف شروع به پرواز مي كند. در آن جا پرتگاهي با درياچه اي عميق كه از خزه هاي زيادي پر شده است. با سنگهاي ريز و خاكستري ديده مي شود و همه اين تركيبات از خراميدن حلزون به روي زمين به وجود مي آيد.
در گذشته دو مرد در باغ زندگي مي كردند، حالا خيلي بزرگ شده بود. مرد جوان كمتر حرف مي زد و ساكت بود. او چشمهايش را خيلي آرام روي هم گذاشت، دلش مي خواست با كسي كمي حرف بزند. او به دوستش كه رد حال صحبت كردن بود خيره شد ـ مرد بعد از هر صحبت مكث طولاني مي كرد و دوباره حرف مي زد ـ مرد بزرگتر بسيار عاقل بود، ولي طوري راه مي رفت كه تمام تنش را تكان مي داد، دستانش را به عقب و جلو پرتاب مي كرد و سرش را به هر سمتي مي چرخاند. وقتي سوار درشكه مي شد احساس خستگي مي كرد و به اين خاطر به خانه نرفت چون مي ترسيد در چهره اش همه چيز معلوم شود! سعي مي كرد خيلي ابراز لطف و محبت نكند. او اغلب پشت سر هم حرف مي زد و اجازه نمي داد شنونده در مورد صحبتهايش كمي فكر كند، به خودش مي خنديد و دوباره شروع به صحبت مي كرد، دوباره مي خنديد و به خودش جواب مي داد. درباره جن و ارواح حرف مي زد، روحهاي مرده؟ طبق حرفهايش گلها از ارواح متفرقه اند. از تجربياتش و بهشت حرف مي زد؟
بهشت به عنون بخشي از تمدن انساني در "تِسالي"شناخته شده است. ويليام حالا در اين جنگل بين تپه هاي عميق با رعد و برق هاي وحشتناك، فقط به جن و ارواح فكر مي كند. او سكوت كرده بود و گوش مي داد سرش را تكان داد و...
تو يك باطري را از عايق خودش جدا مي كني؟
ـ جدا؟
ـ عايق؟
ـ خب، ما همه جزئيات را گذاشته ايم؟ خوب به جلو پيش نمي ريم. من هيچ چيزي از آنها نمي فهمم!
ـ يك ماشين كوچك بدون دردسري نزديك رختخوابش روي يك ميز ماهوتي قرار گرفته! احتمالاً همه اين تجربيات براي كارگري كه با كمترين امكانات به كارش ادامه مي دهد تهيه شده است. زن بيوه مطلبي درباره جن و ارواح خواند. زن؟ بيوه زني در يك سياهچال!
او در اين فاصله لباسهاي زن را نگاه مي كرد، سايه اي به رنگ بنفش تيره روي سرش افتاده بود! مرد كلاهش را در آورد دستش را روي قلبش گذاشت و شروع به غرغر كرد. او مدام حرف مي زد!دستهايش را هي تكان مي داد! تب كرده بود. اما ويليام به او مي خنديد و زير دستانش گلي را تصور مي كرد كه با پول زيادي كه به دست آورده است.
او براي لحظه اي خيلي گيج و منگ به دنبال مرد مسن مي گشت و گوشهايش را تيز كرده بود تا حرف هاي آن را بشنود. او شروع به صحبت درباره جنگلهاي اروگوئه كرد. او آنها را چندين سال قبل، وقتي كه در يك شركت بزرگ كه بيشتر كارمندانش زنان زيباي اروپايي بودند، ديده است. او حرفهايي درباره جنگلهاي اروگوئه كه از گلهاي رز زيبا با گلبرگهاي برجسته پر بود، شنيده است.
از بلبلها ، ساحل دريا، پري هاي دريايي و زناني كه در دريا شنا مي كردند و انگار در حال غرق شدن هستند، چيزهايي به خاطر مي آورد. خيلي متعجب شده بود! آنها خيلي بردبار و صبور به نظر مي رسيدند. هر چقدر به آنها نگاه مي كردي بيشتر موجه لطافتشان مي شدي!
دو زن مسن به آهستگي قدم مي زدند، يكي از آنها بسيار سنگين و با وقار و ديگري با لپهاي قرمز و گلي و خيلي زيرك. آنها مثل اكثر آدمهايي كه با هر اشاره اي خود را دلربا نشان مي دهند، سعي مي كردند كارهاي درستي انجام دهند، ولي خيلي از واقعيت دور بودند! حركاتشان در كنترل آنها نبود و خيلي عصباني بودند! مرد پس از سكوتي طولاني، براي بر طرف كردن هر شكي شروع به صحبت كرد:
ـ موذي نگاه كن!
او خيلي جدي حرف مي زد: موذي نگاه كن.
مرد مي گفت: من مي گويم!
زن مي گفت: من مي گويم! نل، برت، اوت، سيس، فيلا، پا!
ـ برت، سيس، بيل، گراندد.
ـ مرد پير، شكر.
ـ شكر، آرد، ماهي دودي، سبزه!
ـ شكر، شكر، شكر!
خانم باوقار به گلهايي كه روي زمين افتاده بود نگاهي كرد، خيلي بي حال روي زمين افتاده اند. زن ديد كه آنها با شمعهايي برنجي پر نور از خواب بيدار مي شوند. چشمهاش را بست و دوباره باز كرد و به شمعها خيره شد، و ديد كه شمعها فقط مثل ستاره ها در حال سوسو زدن هستند! خانم باوقار در خلاف جهت گلها ايستاد تا وانمود كند كه به حرفهاي زن ديگر گوش مي دهد!
او سر جايش ايستاد و به اطرافش نگاه كرد، بدنش را به آرامي تكان مي داد، موهايش را بالا زد و دوباره به حركتش ادامه داد. به گلها خيره شد، او تصميم گرفت كه در جايي بنشيند و چاي بنوشد.
حلزون متوجه شده بود كه بي آن كه دور برگهاي مرده بپيچد يا از آنها بالا برود مي تواند به هدفش برسد! زن اجازه داد تا از روي برگ بالا برود، ولي در فكر بود كه چطور ممكن است كه حلزون از بافتي به اين نازكي بالارفته و بتواند سنگيني اش را كنترل كند و روي سينه اش بخزد؟
در اين حالت وقتي كه برگ جمع مي شود حلزون مي تواند به دور خود بچرخد. او سرش را در مايع قهوه اي جا داده و اين مايع به حفاظت از او در مواقع خطر كمك مي كند.
در اين لحظه مرد و زن جواني وارد باغ شدند كه دوران جواني خود را پشت سر مي گذاشتند. آنها از اين دوران شروع به صحبت كردند. گلهاي زيبا نيز اين دوران را پشت سر مي گذارند و به پيري خود نزديك مي شوند. در زمان رشد گلها باد پروانه ها را به اين سو و آن سو مي برد و آنها از تابش خورشيد لذت مي برند.
او گفت: خوشبختانه امروز جمعه نيست!
ـ چرا ؟ تو به خوشبختي اعتقاد داري؟
ـ چي براي تو با ارزش ومهم است؟
ـ چه چيزي؟ ... منظورت چيه؟
ـ اه .... هيچي، من مي دانم ولي تو نمي داني كه منظور من چيه!
بعد از اين حرفها سكوت سنگيني ايجاد شد. آنها معتقدند كه اين صداها خيلي يكنواخت است. زوجي كه كنار گلها ايستاده بودند، چتر آفتابي را روي سرشان گرفتند. آنها دستان خود را به زير چانه زده و به فكر فرو رفته بودند. چترهايشان را محكم به زمين فشار مي دادند. چه پرتگاهي در كمين آنها است؟ چه يخهايي از هر طرف جلوي روشنايي خورشيد را خواهد گرفت و روي سر آنها خواهد ريخت؟ چه كسي مي داند؟ چه كسي تا به حال اين چيزها را ديده است؟
او حس مي كرد كه خيلي از مسائل به زودي معلوم مي شود، جملاتي كه تا به حال به صورت رازي سر به مهر بوده اند هيچ كس آنها را نشنيده است. مه كمرنگي روي گلها را گرفته بود و مانع از ديدنشان مي شد.... آه... بهشت آن جا چه شكلي است؟ اينكه آيا او مي تواند با پرداخت پول كمي آن جا را به دست آورد؟ همه اين ها يك واقعيته!مرد به آن زن اطمينان داد. او به گذشته هاي دور فكر كرد و چتر را با زور از زمين تكان داد، و براي اين كه مثل افراد ديگر جايي را براي صرف چاي پيدا كند، حركت كرد. زودتر بيا تريسي، ما وقت كمي داريم.
زن در حالي كه صدايش از شدت هيجان مي لرزيد، پرسيد: كجا چاي بنوشيم؟
زن به اطرافش نگاه مي كرد، او از فرصت استفاده كرد و جاده سر سبز را براي نوشيدن چاي پيشنهاد كرد . او آثار و بقاياي چترش را مي ديد. سرش را به هر دو طرف چرخاند. با حسرت به غروب آفتاب و دور شدنش نگاه مي كرد! آن گياه ثعلب و آن پيرزن در بين گلها، آن بتكده چيني و پرنده هاي كاكل قرمز، جايي كه آن مرد در آن جا متولد شده بود را به خاطر آورد.
مردم از كنار گلها در حال حركت بودند، انگار كه داخل رنگين كمان راه مي رفتند! آنها بدنهايشان در رنگين كمان محو مي شد. چقدر هوا گرم بود! گرما با پرنده هاي سردسيري كه آن جا را براي زندگي انتخاب مي كنند به طرف ما مي آمد. پروانه هاي سفيد هم با فاصله زياد، در بالاي سر گلها در حركت بودند . آنها گرده هاي گل را در فضا پخش مي كنند. زنبور عسل نر مثل يك هواپيما مسئول انتقال گرده است. زرد و سفيد و صورتي از رنگهاي اين گلها هستند.
مردها و زن ها همه خالهايي در روي گلها هستند، آنها كمتر از يك ثانيه در روي زمين به وجود آمده اند ، سپس در روي زمين پراكنده شده اند و به توليد مثل پرداخته اند. گلها در جستجوي سايه درختان در حركتند. به نظر مي رسد گر چه اجسام بي هيچ جنبشي در گرما ذوب مي شوند و به صورت توده اي فشرده در مي آيند، و روي زمين مي افتند ولي سرانجام امواجي را توليد مي كند كه شعله شمع را نيز كم سو مي كند!
امواج صداها!آري صداها!شكستن چنين سكوتي شادي را به ارمغان مي آورد، صداي گريه بچه اي هنگام تولد!
شكستن سكوت؟ اما سكوتي وجود ندارد! صداي موتورها، اتومبيلها يا حتي عوض كردن دنده ماشينها تمام شهر را احاطه كرده است. در اوج همه اين صداها، ريختن و گلبرگهاي يك گل ديگر حتي هواي شهر را هم آلوده نمي كند!!
منبع:کانون ادبیات ایران
|
+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 9:58
|