تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
شعر و ادبیات پارسی
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت: مي دانستم با او نسبت داريد.

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 9:2 |