![]() سلام. من یه دفتری دارم که هر وقت مطلب یا شعر قشنگی رو می بینم بلافاصله توش می نویسم. حالا تصمیم گرفتم یه دفتر آنلاین بسازم تا دیگران هم بتونند ازش استفاده کنند.البته بعضي وقتها مقالاتي هم مينويسم.گاهي هم كتابي رو معرفي ميكنم....زندگينامه بعضي شاعران و نويسندگان رو هم در اين وبلاگ ميتونيد ببينيد. در ضمن هر کس که دوست داشته باشه می تونه با من در نوشتن این دفتر همکاری کنه. باتشکر کیوان
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
براي دوستداران كوروش كبير
ميراث فرهنگي ايران اشعار آقاي هالو كارگاه نويسندگي عشق ماشين ادبيات محبان صاحب الزمان عكس عكس عكس (شايان) پارسه :::كوروش كبير::: آریا ادیب جمله های ادبی تاريك روشن مهدي اخوان ثالث شعر و ادبيات فارسي كانون ادبيات ايران کتاب و کتابخوانی سالهای ربوده شده (Elham) pendare nik gomnam داستانهای تخیلی من و اژدها آمار خود را تا99 برابر افزايش دهيد ایران سهراب گروه ادبیات بندپی غربی اختر آسمان ادب پارسی نظرات جوان بهائي:گامي در راه اخلاق ادبکده:بانک ادبیات پارسی سایت رسمی دفتر هدایت صادق هدایت شهد شیرین سخن ::درخشش پارسی:: خانه ي نقد دستنوشته های یک مانی کانون ادبی باران پاره پاره طنز و كنايه *اولین وبلاگ موج کره ای و بازیگران کره ای* سايت بيدل دهلوي :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
RSS
|
شعر و ادبیات پارسی
طنز در ادبیات کهن پارسی
بر خلاف نظر برخی که ادبیات کهن ایران را ، عبوس و ترش روی می پندارند ، ژرفایی از رندی و نگاه تیز در این دریا پنهان است . طنز امکانی ست برای دیدن چیزهایی که ازآن چشم می پوشانیم و بیان آنچه به صورتی دیگر نمی توان گفت . گزندگی و نگاه نقادانه را در ساحت طنز بیشتر از هرگونه ی ادبی می توان دید و پیشینیان ما نیز توجه ویژه ای به این شیوه ی بیانی داشته اند . ازاین روی بخشی از صفحه ی طنز سایت کانون ادبیات ایران را به نمونه های طنز آمیز از ادبیات کهن فارسی اختصاص داده ایم ، که امیدواریم به مرور پر بار تر شود .
ساغری می گفت : دزدان معانی برده اند هرکجا درشعر من یک معنی خوش دیده اند دیدم اکثر شعرهایش را یکی معانی نداشت راست می گفت آنکه معنی هاش رادزدیده اند «جامی »
خانه ی شاعر ! درخانه ی من ز نیک و بد چیزی نیست جز بنگی وپاره ای نمد چیزی نیست ازهرچه پزند نیست غیر از سودا وزهرچه خورند جز لگدی چیزی نیست «عبید زاکانی »
خواجه غیاث الدین و سپس بی سبب زبان به هجوش گشاد. خواجه این قطعه رابه شاعر فرستاد:
به هجوی که گفتی همان کم شود ز دُم لابه ی سگ چه شادی رسد که با عف عفش موجب غم شود !
عذر ای چرخ زگردش تو خرسند نیم آزارم کن که لایق بندنیم ورمیل تو با بی خرد و نادان است من نیز چنان اهل وخردمند نیم « اثیرالدین اومانی »
فراگربه !! صاحبا و عده ای که فرمودی شد فراگربه یا فراموشت یا بده یا زانتظار برآر بنده ات را ز وعده ی دوشت « روشن اصفهانی »
مدرنیزم قدمایی !
به جز پنبه برنعل آهو مزن ! سوی مطبخ افکن ره کوچه را منه در بغل آش آلوچه را که نعل از تحمل مربا شود به صبرآسیا کهنه حلوا شود زافسار زنبور وشلوار ببر قفس می توان ساخت اما به صبر « مشرف اصفهانی ـ اسکندرنامه »
حشرات الارض ! خوبان گل گلشن حیاتند همه شکرلب وشیرین حرکاتند همه از آدمیان ، غرض همین ایشانند بگذار که باقی حشراتند همه « قاضی احمد سیستانی مشهوربه قاضی ِ لاغر »
کس که جمال نقش به جز حسن حال نیست و آن را که حسن حال نباشد ، کمال نیست شعر است هیچ و شاعری از هیچ ، هیچتر درحیرتم که بر سرهیچ این جدال چیست ؟ یک تن نپرسد از پی ترتیب چند لفظ ای ابلهان بی هنر این قیل وقال چیست ؟ از بهر مصرعی دوکه مضمون دیگری ست چندین خیال جاه و تمنای مال چیست ؟ « سحاب اصفهانی »
کاتبی نیشابوری در مرثیه ی شاعری به نام (شمس علا) گفته :
آنکه گه گه در شماری آمدی او برفت و ماند از و دیوان شعر (( هم نماندی گر به کاری آمدی ))
درهجو خواجه ای که قدی دراز داشته است :
کز اهل سماوات به گوشت برسد صوت گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت «انوری ابیوردی »
بخل وناخن خشکی وزیر را ، چنین تمهید بسته است :
مرا بخواندی وتشریف داد و زر بخشید شدم به نزد معّبر ، بگفتم این معنی جواب داد که این جز به خواب نتوان دید « ظهیر الدین فاریابی »
بخل
بگویم گرچه از من خشمت آید به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمی که تاری ، ریسمان در چشمت آید « اثیرالدین اومانی »
هشدار پوستینی بخواستم از تو تا زمستان به سربرم در آن حرمت ما برتوبود چنانک حرمت پوستین به تابستان بده ای خواجه پوستینم هین ! بیشتر ز آن که پوستینت هان ! « استاد جمال الدین عبدالرزاق»
مهمان کرده ای میزبان ِ مهمانیم که مراجان زدستش آزرده ست زاشتها ، گرچه سنگ خاره بود تا نگه می کنی فروبرده ست وای من کز نهیب معده او هرکه بینی فغان برآورده ست الغرض ، رحم کن که می دانم تا توآگه شوی مراخورده ست «صبور کاشانی » |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:12
|