تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
شعر و ادبیات پارسی
شعرهایی از سهراب

«آن برتر »

به كنار تپة شب رسيد
با طنين روشن پايش، آيينة فضا را شكست
دستم را درتاريكي اندوهي بالا بردم
و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم
شهاب نگاهش پژمرده بود
غبارِ كاروان ها را نشان دادم
و تابش بيراهه ها
وبيكران ريگستان سكوت را.
و او
پيكره اش خاموشي بود .
لالايي اندوهي بر ما وزيد،
تراوش سياه نگاهش با زمزمة سبز علف ها آميخت ؛
و ناگاه
از آتش لبهايش جرقة لبخندي پريد.
در ته چشمانش ، تپة شب فرو ريخت
و من
در شكوه تماشا ،‌فراموشي صدا بودم .


درقير شب

دير گاهي است در اين تنهايي
رنك خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند؛
ليك پاهايم در قير شب است.


رخنه اي نيست در اين تاريكي :
در و ديوار به هم پيوسته است
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ، زبندي رسته است.

نقش آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشة "پژمرده هوا"
هر نشاطي مرده است.

دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هرچه تلاش
او به من مي خندد.

نقش هايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود

ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي :
دست ها ، پاها در قير شب است .


« در سفر آن سوها »
ايوان تهي اَست و باغ از ياد مسافر سرشار
در درة آفتاب ، سر بر گرفته اي :
كنار بالش نو ، بيد سايه فكن از پا در امده است،
دوري ، تو از آن سوي شقايق دوري
در خيرگي بوته ها ،‌كو ساية لبخندي كه گذر كند
از شكاف انديشه ،‌كو نسيمي كه درون آيد؟
سنگريزة رود ،‌ بر گونة تو مي لغزد
شبنم جنگل دور ، سيماي تو را مي ربايد
تو را از تو ربوده اند و اين تنهايي ژرف است
مي گريي ،‌ و دربيراهه زمزمه اي سرگردان مي شود .



خيال پدر 

شب بود و ماه و اختر و شمـع و خيال
خواب از سرم به نغمة مرغي ،‌ پريده بود
در گوشـة اتاق فـرو رفـته در سكـوت
رؤيـاي عمـر رفتـه مـرا پيش ديده بود

در عالم خيال ، بـه چـشـم آمـدم پـدر
كز رنج ، چون كمان ، ‌قد سروش خميده بـود
موي سيـاه او شـده بود اندكـي سپـيـد
گفـتـي سپـيـده از افـق شـب دمـيـده بــود
از خود بـرون شدم به تماشـاي روي او
كـي لـذت وصـال بـدين حـد رسيـده بود ؟
دستي كشيد بر سرو رويم به لطف و مهـر
يـك سـال مي گـذشت ، پسر را نـديـده بود
ياد آمـدم كه در دل شـبـهـا هـزار بـار
دسـت نـوازشـم بـه سـر و  رو كـشـيـده بـود
چون محو شد خيال پـدر از نـظـر مـرا
اشـكـي بـه روز گـونـة زردم چـكـيـده بـود .

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 17:55 |