تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
شعر و ادبیات پارسی
ارتباط با یک دوست
پژمان پاکدل عزیز
خوشحالم که از وبلاگ خوشت اومده.....
دوست عزیز اگه مایلی تو هم در این وبلاگ بنویسی میتونی یه پست الکترونی بهم بدی تا برات شناسه کاربری و کلمه عبور بفرستم....
هر کس دیگه ای هم که بخواد میتونه....
در هر صورت پژمان جان ازت ممنونم.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 29 دی1386 ساعت 10:4 |

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.

زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 29 دی1386 ساعت 9:57 |

طنز در ادبیات کهن پارسی

بر خلاف نظر برخی که ادبیات کهن ایران را ، عبوس و ترش روی می پندارند ، ژرفایی از رندی و نگاه تیز در این دریا پنهان است . طنز امکانی ست برای دیدن چیزهایی که ازآن چشم می پوشانیم و بیان آنچه به صورتی دیگر نمی توان گفت . گزندگی و نگاه نقادانه را در ساحت طنز بیشتر از هرگونه ی ادبی می توان دید و پیشینیان ما نیز توجه ویژه ای به این شیوه ی بیانی داشته اند . ازاین روی بخشی از صفحه ی طنز سایت کانون ادبیات ایران را به نمونه های طنز آمیز از ادبیات کهن فارسی اختصاص داده ایم ، که امیدواریم به مرور پر بار تر شود .


در شأن مولانا « ساغری »

ساغری می گفت : دزدان معانی برده اند

هرکجا درشعر من یک معنی خوش دیده اند

دیدم اکثر شعرهایش را یکی معانی نداشت

راست می گفت آنکه معنی هاش رادزدیده اند

«جامی »


 

خانه ی شاعر !

درخانه ی من ز نیک و بد چیزی نیست

جز بنگی وپاره ای نمد چیزی نیست

ازهرچه پزند نیست غیر از سودا

وزهرچه خورند جز لگدی چیزی نیست

«عبید زاکانی »


 

خواجه غیاث الدین

و سپس بی سبب زبان به هجوش گشاد.

خواجه این قطعه رابه شاعر فرستاد:


زمدح آنچه افزودیم برکمال

به هجوی که گفتی همان کم شود

ز دُم لابه ی سگ چه شادی رسد

که با عف عفش موجب غم شود !


 

عذر

ای چرخ زگردش تو خرسند نیم

آزارم کن که لایق بندنیم

ورمیل تو با بی خرد و نادان است

من نیز چنان اهل وخردمند نیم

« اثیرالدین اومانی »


 

فراگربه !!

صاحبا و عده ای که فرمودی

شد فراگربه یا فراموشت

یا بده یا زانتظار برآر

بنده ات را ز وعده ی دوشت

« روشن اصفهانی »


 

 

مدرنیزم قدمایی !


اگر عاقلی بخیه برمو مزن !

به جز پنبه برنعل آهو مزن !

سوی مطبخ افکن ره کوچه را

منه در بغل آش آلوچه را

که نعل از تحمل مربا شود

به صبرآسیا کهنه حلوا شود

زافسار زنبور وشلوار ببر

قفس می توان ساخت اما به صبر

« مشرف اصفهانی ـ اسکندرنامه »


 

حشرات الارض !

خوبان گل گلشن حیاتند همه

شکرلب وشیرین حرکاتند همه

از آدمیان ، غرض همین ایشانند

بگذار که باقی حشراتند همه

« قاضی احمد سیستانی مشهوربه قاضی ِ لاغر »


شاعری !

کس که جمال نقش به جز حسن حال نیست

و آن را که حسن حال نباشد ، کمال نیست

شعر است هیچ و شاعری از هیچ ، هیچتر

درحیرتم که بر سرهیچ این جدال چیست ؟

یک تن نپرسد از پی ترتیب چند لفظ

ای ابلهان بی هنر این قیل وقال چیست ؟

از بهر مصرعی دوکه مضمون دیگری ست

چندین خیال جاه و تمنای مال چیست ؟

« سحاب اصفهانی »


 

کاتبی نیشابوری در مرثیه ی شاعری به نام (شمس علا) گفته :


رفت آخر از جهان شمس علا

آنکه گه گه در شماری آمدی

او برفت و ماند از و دیوان شعر

(( هم نماندی گر به کاری آمدی ))


 

درهجو خواجه ای که قدی دراز داشته است :


ای خواجه درازیت رسیده ست به جایی

کز اهل سماوات به گوشت برسد صوت

گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی

تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت

«انوری ابیوردی »


 

بخل وناخن خشکی وزیر را ، چنین تمهید بسته است :


به خواب ، دوش چنان دید می که صدر جهان

مرا بخواندی وتشریف داد و زر بخشید

شدم به نزد معّبر ، بگفتم این معنی

جواب داد که این جز به خواب نتوان دید

« ظهیر الدین فاریابی »


 

بخل


نظام الدّین تو راوصفی است در بخل

بگویم گرچه از من خشمت آید

به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمی

که تاری ، ریسمان در چشمت آید

« اثیرالدین اومانی »


 

هشدار

پوستینی بخواستم از تو

تا زمستان به سربرم در آن

حرمت ما برتوبود چنانک

حرمت پوستین به تابستان

بده ای خواجه پوستینم هین !

بیشتر ز آن که پوستینت هان !

« استاد جمال الدین عبدالرزاق»


 

مهمان

کرده ای میزبان ِ مهمانیم

که مراجان زدستش آزرده ست

زاشتها ، گرچه سنگ خاره بود

تا نگه می کنی فروبرده ست

وای من کز نهیب معده او

هرکه بینی فغان برآورده ست

الغرض ، رحم کن که می دانم

تا توآگه شوی مراخورده ست

«صبور کاشانی »

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:12 |

واژه ی " هیچ " در شعر بیدل
 

" جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ "

 

 

 کاربرد واژه ی " هیچ "، در بحث مفهوم شناسی شعر بیدل، از مهمترین نکات مورد تأمل است. بیدل با توجه به بار فلسفی این واژه، در چند جا از این مفهوم  استفاده کرده است. برای ساماندهی اصل تسلسل در این بحث، خوب است سخن درباره ی این مسأله را با بخشبندی زیر پی بگیریم:

1- مفهوم واژه ی " هیچ " چیست؟
2- نگرش بیدل درباره ی این واژه چگونه است؟

1- مفهوم واژه ی " هیچ " چیست؟:
واژه ی " هیچ " با توجه به گستره ی معنایی متعددش، توجیهات مختلف مفهومی دارد که در این نبشته، به گونه ی فشرده به چند توجیه در این باره، اشاره می شود:
الف- مفهوم هیچ از نظر سارتر:
" ژان پل سارتر" فیلسوف اگریستانسیالیست فرانسوی، در تلقی های فلسفی اش به صورت غیر مستقیم، مفهوم " هیچ" و هیچی را به نوعی " نیستی" می انگارد و در بحث گسترده ی " هستی و نیستی"، مفهوم " نیستی " را با توجه به رابطه ی فلسفی اش در متن هستی، هستی تلقی می کند.
سارتر با این انگاره ی فلسفی می گوید: " هنگامی  که از نیستی به عنوان " عدم " حرف می زنیم، این رویکرد می رساند که پس چیزی به نام نیستی موجود است، در غیرآن چگونه می توان از چیزی که نیست حرف زد و درباره ی آن تصور کرد. " این فرضیه ی فلسفی سارتر به گونه ی ژرف، بازگوکننده ی رابطه ی دال – مدلولی مفهوم نیستی با هستی است و در پایان، این دریافت را در ذهن می رساند که نیستی هم به نوعی " هستی " است. پس مفهوم " هیچ " که از نظر سارتر مساوی به " نیستی " است، در ذات خود همان " هستی " است.
ب- مفهوم " هیچ " از منظر عرفان: افزون بر رویکردهای متعدد و مختلف درباره ی مفهوم " هیچ " و " هیچی " در عرفان، دوگونه برخورد معنایی در قلمرو عرفان در مورد این واژه وجود دارد: یکی هیچ به معنای عدم یا نیستی و دیگری هم " هیچ " به معنای پوچی و پوسیده گی.
در رویکرد اول مفهوم " هیچ " مساوی به نیستی عارف در نفس خودی و رسیدن به هستی کل ( وحدت الوجود ) است که به حیث وادیی در سلک صوفیه دانسته می شود؛ اما در رویکرد دوم، معنای واژه ی " هیچ " با نوعی نگرش منفی ( بی معنایی و پوچی محض ) همراه است.
پ- مفهوم هیچ در لایه ی دیگر:
      " هیچ " در یک لایه ی معنایی دیگر، به معنی خالی شدن از توهمات " هست و نیست " و آن چه که پیرامون ما می گذرد و غالباً در گرو مسایل مادی است، می باشد؛ یعنی هیچی و گرایش به  مفهوم "هیچ " انگاری، دوری از تعلقات " نفس اماره " است که متأسفانه محیط گسترده ی فکری آدم ها را محصور و محدود کرده است.

2- نگرش بیدل درباره ی این واژه چگونه است:
"بیدل " از شمار شاعرانیست که درباره ی مفهوم " هیچ " و " هیچی" با نگرش متضاد ( پارادوکسی) عمل کرده است؛( و این رویکرد بسیار زیبا در شعر بیدل است ) یعنی یکجا از واژه ی " هیچ " به معنای " نیستی محض " سخن زده و در جای دیگر بر عکس برداشت مثبتی را همراه با نوعی نگرش عرفانی مطرح نموده است.

- هیچ به معنای نیستی محض:
" جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ " 
و یا:
" منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو
رنج عبثی می کشد این قافله با هیچ "
- هیچ به معنای نگرش مثبت عرفانی و تکیه بر هستی " وحدت الوجود " یا هستی کل :
      " ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
      او هستی و مانیستی، او جمله و ما هیچ "
    
     در نگرش نخست  ( جان هیچ و جسد هیچ ...) هستی انسان در جغرافیای هستی از دید بیدل ، ننگی بردامن " نیستی " است که تا ناکجایی هیچی و پوچی امتداد می یابد؛ اما در نگرش دوم ( مارا چه خیال است ... ) انسان نمودی از نیستی ( هیچ ) است که خاضعانه می خواهد این نیستی را در نفس آن هستی کل، به نوعی هستی بکشاند، زیرا در پنداشت او، این " هیچ " یا نیستی بدون توسل بر هستی کل، زیر و بم وهمی در توفان صدا در ساز نیستی است:
 " زیر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدن
طوفان صداییم درین ساز و صد ا هیچ "
- " هیچ " به معنای پوچ : واژه ی هیچ افزون بر کاربردهای متعدد معنایی در شعر بیدل، به مفهوم پوچی نیز آمده است. بیدل در این باره اشاره ی زیبایی دارد:
" ای صفر اعتبار خیال جهان پوچ
شرمی ز خود شماری چندین هزار و هیچ "

" صفر اعتبار" به تعبیر بیدل در این جهانی که آمیخته با خیال " پوچ " و واهی است، مساوی به انسانی است که در عالم " کثرت" به سر می برد ودر آن عالم، حیثیت یک صفر را دارد. صفر از دید بیدل در عالم " کثرت"، به تنهایی خود اگر هزار تا هم باشد، عدد و رقم مجهول و بی معنایی است که بدون عدد یک ( عالم وحدت ) مفهوم روشن ندارد؛ پس این نگرش صفر در عالم به تعبیر خودش اعتباری، خیال پوچیست که در پایان، چیزی جز شرمساری و " تحقیق معانی غلط " را در پی نخواهد داشت؛ زیرا :
" بیدل اگر اینست سر و برگ کمالت
تحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ "


جاوید فرهاد

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:9 |

شعرهایی از سهراب
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 17:55 |

مانی پیامبر صلح و دوستی

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 17:50 |