![]() سلام. من یه دفتری دارم که هر وقت مطلب یا شعر قشنگی رو می بینم بلافاصله توش می نویسم. حالا تصمیم گرفتم یه دفتر آنلاین بسازم تا دیگران هم بتونند ازش استفاده کنند.البته بعضي وقتها مقالاتي هم مينويسم.گاهي هم كتابي رو معرفي ميكنم....زندگينامه بعضي شاعران و نويسندگان رو هم در اين وبلاگ ميتونيد ببينيد. در ضمن هر کس که دوست داشته باشه می تونه با من در نوشتن این دفتر همکاری کنه. باتشکر کیوان
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
براي دوستداران كوروش كبير
ميراث فرهنگي ايران اشعار آقاي هالو كارگاه نويسندگي عشق ماشين ادبيات محبان صاحب الزمان عكس عكس عكس (شايان) پارسه :::كوروش كبير::: آریا ادیب جمله های ادبی تاريك روشن مهدي اخوان ثالث شعر و ادبيات فارسي كانون ادبيات ايران کتاب و کتابخوانی سالهای ربوده شده (Elham) pendare nik gomnam داستانهای تخیلی من و اژدها آمار خود را تا99 برابر افزايش دهيد ایران سهراب گروه ادبیات بندپی غربی اختر آسمان ادب پارسی نظرات جوان بهائي:گامي در راه اخلاق ادبکده:بانک ادبیات پارسی سایت رسمی دفتر هدایت صادق هدایت شهد شیرین سخن ::درخشش پارسی:: خانه ي نقد دستنوشته های یک مانی کانون ادبی باران پاره پاره طنز و كنايه *اولین وبلاگ موج کره ای و بازیگران کره ای* سايت بيدل دهلوي :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
RSS
|
شعر و ادبیات پارسی
سروده پل ورلن بر فراز بام خانه آسمان آرام و آبی تک درختی بر فشانده شاخ و برگ آفتابی بانگ ناقوسی انعکاسی افکنده سنگین در سکوت آسمان ها بر درخت بام ، مرغی ناله ها سر داده تنها زندگی آن جاست ، آن جا بازوان بر من گشاده نغمه ای از شهر خیزد نغمه ای آرام و ساده پرسم از خود: " ای که عمری گریه کردی بازگو آخر چه کردی ؟ بازگو آخر جوانی را چه کردی؟ " " هستی " |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 29 شهریور1386 ساعت 17:35
وحشی بافقی روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم بسته سلسله ، سلسله جویی بودیم کس در آن حلقه غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستم نبود اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او کی سر برگ من بی سرو سامان دارد h هستی g |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 29 شهریور1386 ساعت 17:31
شعرهایی از سهراب
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین رایگان میبخشد نارون شاخه خود را به کلاغ... ******* هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچهای غربت؟؟؟ ******** پشت سر نیست فضایی زنده پشت سر مرغ نمیخواند پشت سر باد نمی آید پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است... ******** نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد و همه میدانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است... ********
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت 21:17
زندگی صمد بهرنگی
« من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، هرجا نمی بود به خود کشیدم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...» اسم « صمد بهرنگی » قبل از هرچیز مرا به یاد « ماهی سیاه کوچولو » می اندازد، بعدش « الدوز » و بعدش... شما را نمی دانم! هرچند مرگش آنقدر ناگهانی بود که تا امروز هم ذهن خیلی ها را مشغول کند اما زندگی فراموش نشدنی تری داشت و دارد. از محله ی « چرنداب » تبریز شروع شد؛ تیر ماه 1318. از فقر پدری که یک روز پی روزی تا دورهای قفقاز رفت و هیچ وقت برنگشت. هیچ چیز زندگی را به اندازه ی همین سه حرف نفهمید: ف...ق...ر... سال 1334 از دانشسرای پسران تبریز سر در آورد و بعد از فارغ التحصیلی شد معلم روستاهای آذربایجان: آذرشهر، ممقان، قدجهان،... همان روزها دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی هم بود و بعدها ترجمه هایی از زبان ترکی استانبولی و انگلیسی به فارسی انجام داد مانند «ما الاغ ها » از «عزیز نسین» و خرابکار( قصه هایی از چند نویسنده ی ترک زبان). اولين داستان منتشر شده اش – عادت - را در 1339 نوشت و آثاري هم با نامهاي مستعار « ص.قارانقوش »، «چنگيز مرآتي»، « بهرنگ » ،« ص .آدام» و... به چاپ رساند. صمد بيش از هرچيز به عنوان يك نويسنده به شهرت رسيده اما علاوه بر ترجمه و داستان به تحقيق در ادبيات فولكور و سنت هاي آذربايجان و مسائل تربيتي هم پرداخت. در اين زمينه از او كتابهايي مثل « افسانه هاي آذربايجان» (در 2 جلد)،« فولكور و شعر»،« مجموعه ي مقاله ها» و ... به جا مانده. او همچنين هفته نامه اي بنام «آدينه» منتشر كرد که با توجه به اختناق و فضاي سياسي آنروزها چندان دوام نياورد. از معروفترين نوشته هاي صمد براي كودكان « قصه ي ماهي سياه كوچولو» است كه در مرداد 1347 منتشر شده و در سال 1968 از طرف شوراي كتاب كودك ، كتاب سال شناخته شد. كتابهاي دیگرش « بي نام »، « الدوز و كلاغ ها»، « الدوزو عروسك سخنگو » ، « پسرك لبوفروش »،« كچل كفترباز»،« كلاغها،عروسكها و آدمها»، «سرگذشت دانه ي برف »،«پيرزن و جوجه ي طلايي اش»و ... او را هم در بین کوکان محبوب کرد و هم به عنوان نویسنده ای روشن فکر و روشنگر در بین آدم بزرگ ها! زبان صمد به شکل خاصی ساده است با گونه ای از تخیل که به دنیای ذهنی کودکان بسیار نزدیک است او بیش از قصه پردازی به آموزش توجه داشت و استقبالی هم که از طرف مخاطبان از این نوع داستان شد نیاز جامعه ی آن روز را به اینگونه نوشتن نشان می دهد. روحیه معترض و عصیانگر بهرنگی که از خلال همین داستان های به ظاهر کودکانه هم به خوبی مشخص است او را به درگیری با اداره ی فرهنگ کشاند که منجر به تبعید و توبیخش شد. در نامه ای به برادرش اسد مینویسد: « مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره ی اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کارکردم. مثل یک گاو پرکار درس دادم.بعضی ها تعجب می کردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده باز هم جانفشانی می کنی ، این آدم ها فقط نوک بینی شان را می دیدند نه یک قدم دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. با اینکه می دانیم نخواهیم رسید نباید ایستاد. وقتی هم که مـُردیم، مُردیم. به درک!...» و مرگ به همین راحتی سراغش آمد ؛ در شهریور 1347 در رود ارس غرق شد و جسدش را چند روز بعد از آب گرفتند. امروز هم در گورستان امامیه ی تبریز دفن است. در مورد مرگ او شایعات حرف و حدیث های زیادی مطرح است؛ از تصادف و حادثه تا قتل به دست عوامل رژیم وقت. و اینکه آیا واقعا به چه دلیل ادبیات ایران او را در آن سن و در آغاز راه فعالیت هایش از دست داد هنوز هم سوال بی جوابی است. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت 21:6
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست. - ––––•(-• احمد شاملو •-)•–––– - زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد به اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ××× زندگی مجذور آیینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی هندسه ساده یکسان نفس ماست
- ––––•(-• سهراب سپهری •-)•–––– - |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت 21:3
چند شعر از سهراب سپهري
روشني ، من، گل، آب
ابري نيست.
روزي از کتاب ما هيچ ما نگاه باران |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت 21:0
حرفهای یک دل
d حرفهای یک دل c بیا در کوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم اگر نیلوفری دیدیم زخمی برای قلب پر دردش بمیریم بیا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم بیا هر شب کنار یک شمع به فکر پیچک همسایه باشیم بیا در یک شب آرام و مهتاب کمی همصحبت یک یاس باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یک بار با احساس باشیم بیا به احترام قصه عشق به قدر شبنمی مجنون بمانیم بیا گه گاه از روی محبت کمی از درد لیلی را بخوانیم هستی |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 12:44
تبسمهای نمناک
´تبسمهای نمناک ´ تبسمهای نمناک تو را وقتی که می بینم دلم می گیرد و تر می شود احساس شیرینم نشستی آن طرف ساکت ولی یکپارچه ابری و بوی اشک می آید، خدای من ! چه می بینم تو وقتی نرم می باری – بدون شکوه ای از من – به دست باد می افتد طلایی های پر چینم نگاهم نرم می لغزد ، خیالم اوج می گیرد ترک خورده است احساسم و می خواهم که بنشینم کنارت می نشینم ، بی تعارف ، با سلامی گرم به سردی پاسخم را می دهی ، یعنی که : غمگینم به آبی ها می اندیشی و حق با توست ؛ می دانم کمی تغییر کرده رنگ گلهایی که می چینم ندارم قابلیتهای سرخی را که می خواهی از این بهتر بگویم ؟ ظاهر و باطن فقط اینم ! هستی |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 12:39
در کتاب چهار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند دوست دارم گریه را با خنده را ...............................
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 12:31
![]() |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 12:19
"حتی به رسم هدیه " مقصد گم است وراه به پایان نمی رسد فریاد می زنیم و صدامان نمی رسد بر روی دست ماست که گندم نشانده اند حتی به رسم هدیه به ما نان هم نمی رسد دستم به دامنت که در این فصل بی بهار بی برگی ام به خاطر باران نمی رسد زخمی به روی شانه ما سبز می شود زخمی که تا همیشه به درمان نمی رسد ای دوست رفته ای و در این شهر بی کسی من ماندم و سری که به سامان نمی رسد یک گام پیش روست ولی پای شوق نیست با پای خسته راه به پایان نمی رسد " هستی " |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 12:40
نگران از چه نباید بودن
" نگران باید بود " نگران باید بود نگران از چه نباید بودن از هزار عاشق مجنون شده سرگردان یا هزار لیلی پر عشوه گر بی سامان از جگر سوزترین ناله عشق که در اطراف رخش نیست یکی پروانه از گل رسته در بوته خشک از گلستان خزان دیده عشق نگران باید بود نگران از چه نباید بودن از نسیمی که تبسم ننشاند به لبی از امیدی که نروید به دلی از بهاری که ندارد آغاز از جوانی که ندارد احساس قاب عکسی که درونش خالی ست نگران باید بود نگران از چه نباید بودن دست سردی که موئی نرسد لب خشکی که به روئی نرسد آ تشی را که ندارد سوزی قصه ای را که ندارد روزی قلبهایی که ز غم لبریزند نگران باید بود نگران از چه نباید بودن خطر مردن دل بسیار است ( اینهمه دوری از یک دلدار است دردهای که به جان می ریزد) "هستی" |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 12:38
بین آدمها
" بین آدمها " چقدر فاصله اینجاست بین آدمها چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال شقلیق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد تب غرور چه بالاست بین آدمها و از شکستن کسی نمی شکند چقدر سردی و غوغاست بین آدمها میان کوچه دلها فقط زمستانست هجوم ممتد سرماست بین آدمها ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست چقدر قحطی رویاست بین آدمها کسی به نیت دلها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد همیشه غرق مداراست بین آدمها " هستی" |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 12:32
|