![]() سلام. من یه دفتری دارم که هر وقت مطلب یا شعر قشنگی رو می بینم بلافاصله توش می نویسم. حالا تصمیم گرفتم یه دفتر آنلاین بسازم تا دیگران هم بتونند ازش استفاده کنند.البته بعضي وقتها مقالاتي هم مينويسم.گاهي هم كتابي رو معرفي ميكنم....زندگينامه بعضي شاعران و نويسندگان رو هم در اين وبلاگ ميتونيد ببينيد. در ضمن هر کس که دوست داشته باشه می تونه با من در نوشتن این دفتر همکاری کنه. باتشکر کیوان به وبلاگ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک مانیتور من
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
مهر 1388
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
ميراث فرهنگي ايران اشعار آقاي هالو كارگاه نويسندگي عشق ماشين ادبيات پارسه :::كوروش كبير::: آریا ادیب جمله های ادبی تاريك روشن مهدي اخوان ثالث شعر و ادبيات فارسي كانون ادبيات ايران کتاب و کتابخوانی سالهای ربوده شده (Elham) پندار نیک گمنام داستانهای تخیلی من و اژدها سايت بيدل دهلوي ایران سهراب گروه ادبیات بندپی غربی اختر آسمان ادب پارسی نظرات جوان بهائي:گامي در راه اخلاق ادبکده:بانک ادبیات پارسی سایت رسمی دفتر هدایت صادق هدایت شهد شیرین سخن ::درخشش پارسی:: خانه ي نقد دستنوشته های یک مانی کانون ادبی باران پاره پاره طنز و كنايه اشعار جاودان از همه جا از همه چیز:وبلاگ دوست خوبم میثم چشم انداز براي دوستداران كوروش كبير پیمان:تاريخ ايران را زنده نگاه داريم. (...) ترنم :.. سی پل .. : بامداد سياه :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
FreeCod Fall Hafez RSS
|
شعر و ادبیات پارسی
شکست عهد من و گفت:هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش:آری ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 22:15
چقدر دلم میخواهد
همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند.
مرحوم حسین پناهی
از مجموعه چشم چپ سگ
انتشارات دارینوش |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت 14:28
صنایع ادبی در اشعار حافظ
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 9:56
ويژگيهاي قصه ی عاميانه ی فارسي
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 9:52
اسطوره، تاريخ، رمان؛ پيوند زندگي و انسان
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 10:3
مقايسه تطبيقي بين 2001 اديسه فضايي و چنين گفت زرتشت
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 9:58
حکایت
از امثال عرب است كه گويند: بزغاله اى بر پشت بامى ، به گرگى كه از پايين مى گذشت دشنام داد. گرگ گفت : تو مرا دشنام نمى دهى ، بل جاى تست كه مرا دشنام مى دهد. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 6 دی1387 ساعت 9:59
بیوگرافی یغما گلرویی
بیوگرافی یغما گلرویی(شاعر،ترانه سرا و مترجم)
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 28 آبان1387 ساعت 16:41
خاقانی
روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید.... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 25 مهر1387 ساعت 4:18
سلام به همه دوستان عزیز.
درسهام خیلی سنگین شدن...به همین دلیل کمتر فرصت میکنم به اینترنت وصل بشم در نتیجه اینجا هم دیر به دیر آپ خواهد شد. تا آپ بعدی خداحافظ...
از خدا جوییم توفیق ادب...
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 16:47
۲۷ شهریور
روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریارگرامی باد... |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 9:57
زمستان
زمستان، اثر بسیار زیبا و قابل تأمل مهدی اخوان ثالث (م.امید)، که بدون شک این اثر یکی از شاهکارهای شعر فارسی است:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است. وگر دستِ محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم. منم من، سنگِ تیپاخورده ی رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم. حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست، مرگی نیست. صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگار سیلیِ سرد زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده. به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندود، پنهان است. حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلورآجین. زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است. __________________ |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت 5:33
بیوگرافی پروین اعتصامی
به ادامه مطلب مراجعه کنید...
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 10:48
سايت بيدل دهلوي راه اندازي شد
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 16:36
داستان کوتاه:حتي به دروغ
همراه با نقد داستان
نوشته : شيرين آذرنگ در را پشت سرت ببند. آب دهانت را قورت بده. مي داني كه بايد بدون معطلي حرف ات را بزني. پيش از آنكه، نگاه كنجكاو او، از بالاي شيشه عينك اش، دچار ترديد ات كند. مثل ديروز و پريروزها. سلام كن و احوالپرسي. كوتاه و مختصر. نه به بوم جلو او توجه كن، نه به تابلو هاي روي ديوار نگار خانه. خوشبختانه تابلو زني كه رو به امواج دريا ايستاده و باد چادرش را بازي داده پشت سرت قرار دارد. دست دست نكن. برو سرِ اصل موضوع.“ببخشيد استاد، مي خواهم بدانم من با بقيه ي شاگردها، چه فرقي دارم برايتان؟ ” اشتباه كردي، بايد اول مي پرسيدي چرا تا يك جلسه غيبت مي كنم، به تكاپو مي افتيد؟ ... به ادامه مطلب مراجعه کنید
منبع:کانون ادبیات ایران ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 11:35
آن روز ها از فروغ فرخ زاد
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر آن بام های باد بادکهای بازیگوش آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آن روزها یی کز شکاف پلکهای من آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید چشمم به روی هر چه می لغزید آنرا چو شیر تازه می نوشید گویی میان مردمکهایم خرگوش نا آرام شادی بود هر صبحدم با آفتاب پیر به دشتهای نا شناس جستجو می رفت شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت آن روزها رفتند آن روزها ی برفی خاموش کز پشت شیشه در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره میگشتم پکیزه برف من چو کرکی نرم آرام می بارید بر نردبام کهنه چوبی بر رشته سست طناب رخت بر گیسوان کاجهای پیر و فکر می کردم به فردا آه فردا حجم سفید لیز با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور و طرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهای رنگی شیشه فردا ... گرمای کرسی خواب آور بود من تند و بی پروا دور از نگاه مادرم خطهای باطل را از مشق های کهنه خود پک می کردم چون برف می خوابید در باغچه می گشتم افسرده در پای گلدانهای خشک یاس گنجشک های مرده ام را خک میکردم آن روزها رفتند آن روزهای جذبه و حیرت آن روزهای خواب و بیداری آن روز ها هر سایه رازی داشت هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر گویی جهانی بود هر کسی ز تاریکی نمی ترسید در چشمهایم قهرمانی بود آن روزها رفتند آن روزهای عید آن انتظار آفتاب و گل آن رعشه های عطر در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار می کردند آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز بازار در بوهای سرگردان شناور بود در بوی تند قهوه و ماهی بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت و چرخ می زد در ته چشم عروسکها بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال و باز می آمد با بسته های هدیه با زنبیل های پر بازار بود که می ریخت که می ریخت که می ریخت آن روزها رفتند آن روزهای خیرگی در رازهای جسم آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا می زد یک دست دیگر را و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان و عشق که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد در ظهر های گرم دود آلود ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم و به درختان قرض می دادیم و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی ناگاه محصورمان می کرد و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه آن روزها رفتند آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند از تابش خورشید پوسیدند و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه کنون زنی تنهاست کنون زنی تنهاست __________________ |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 10:24
..........
مرد همسایه مان دیشب مرد و چه غریب مرد.هنوز یک هفته نمیشود که به این شهر کوچک آمده اند. و من در حیاط مشغول غوره شستن هستم تا در سال آینده اگر خواستم سالاد بخورم حتما آبغوره داشته باشم.خنده ام می گیرد.مسخره است.صدای ضجه های دختر همسایه را میشنوم و در فکر آینده هستم... دختر همسایه طوری فریاد می زند که سنگ آب میشود:_ بابایغریبم...بابام غریب مرد... درحالی که غوره های شسته شده را در سبد می ریزم،زیر لب میگویم:_همه ما غریبیم.... |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 8 تیر1387 ساعت 12:20
باغ ارواح:داستانی از ویرجینیا ولف
درباره ويرجينيا وولف:
" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد. وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است. آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ... ![]() ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 9:58
قاصدک از مهدی اخوان ثالث
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما، اما گرد و بام درِ من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که ترا منتظرند قاصدک! در دل من همه کورند و کَرَند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب قاصدک! هان ولی آخر... ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با تواَم، آی کجا رفتی؟ آی... ! راستی آیا جایی خبری هست هنوز مانده خاکسترِ گرمی، جایی؟ در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خُردَک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 23:48
از نوشته های خودم
درین تنهایی ها که کسی نیست تا
شادیهایش را با من قسمت کند
و دستان سردم را بگیرد
ترجیح میدهم تا
غم هایم را با مرگ قسمت کنم
و دستانش را که از آتش جهنم اعمالم گرم شده است
در دستانم بفشارم... |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 15:12
|
|||||