تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
شعر و ادبیات پارسی
شکست عهد من و گفت:هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش:آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

 

           

 

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 22:15 |

چقدر دلم میخواهد
همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند.
 
مرحوم حسین پناهی
از مجموعه چشم چپ سگ
انتشارات دارینوش
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت 14:28 |

صنایع ادبی در اشعار حافظ

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 9:56 |

ويژگي‌هاي قصه‌ ی عاميانه ی فارسي

ويژگي‌هاي قصه‌ ی عاميانه ی فارسي

 

 

محمد حنیف
 
بسياري بر اين اعتقادند كه ميان قصه‌هاي عاميانه و قصه‌هاي ادب كهن، تفاوتي نيست. برخي پا را از اين هم فراتر مي‌نهند و در بحث‌هاي ادبي خود، واژه‌هاي قصه، داستان، رمان، حكايت و افسانه را چنان سهل‌انگارانه به كار مي‌برند كه گويي تمايزي ميان آنها نيست و البته مراد ايشان اين است كه واژه هاي فوق معناهاي يكساني دارند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 9:52 |

اسطوره،‌ تاريخ، رمان؛ پيوند زندگي و انسان

اسطوره،‌ تاريخ، رمان؛ پيوند زندگي و انسان

 

شايد اگر اسطوره نبود،‌ تاريخ و به تبع آن زندگي شكل نمي گرفت، تاريخي نبود تا، آن را بكاويم  و از گوشه و كنارش چيزي بيابيم و بر سر آن جنگي كنيم و يا حتي آن را بستاييم و بر سر بگذاريم. انسان از همان روز كه انديشيدن آغاز كرد ـ چه زمان بود واقعاً ؟ ، از همان لحظه اي كه ميوه ممنوع را خورد ؟ ـ  تاريخ را شكل داده است. زندگي تاريخي انسان نيز اسطوره را در رگ و پي تاريخ دوانده است. پيشتر كه بيايي فلسفه مي آغازد و درام نويسي و نمايش صورتي متعالي ازانديشه مي شود. ديباچه به درازا نكشيده نگاهي بيندازيم به نشست يكصد و نود و يكم كانون ادبيات، سخنراني «شهرام اقبال زاده» درباره اسطوره و تاريخ و رمان. اقبال زاده در اين سخنراني تقريباً45 دقيقه اي مي خواست از اسطوره به تاريخ ...

سخنراني «شهرام اقبال زاده» درباره اسطوره و تاريخ و رمان. اقبال زاده در اين سخنراني تقريباً45 دقيقه اي مي خواست از اسطوره به تاريخ و از تاريخ به رمان برسد.
همانطور كه او نيز گفت: عنواني پردامنه و پرخطر است.  رمان از اسطوره شكل مي گيرد. از جادو بگذريم كه ما قبل تاريخ است و وقتي بشر دست از جادو مي كشد تاريخ آغاز مي شود. برخي از منتقدان مي گويند رمان نويسي با شهرنشيني آغاز شده، اما شهرنشيني بسيار كهن تر است تا رمان نويسي . متروپوليس هاي يونان شاهدي بر اين مدعاست.
اقبال زاده گفت: اسطوره ها روايت خدايان و نيروهاي ماوراي بشري است كه قادر و قاهرند و بشر مقهور و منقاد قدرت و قهر آنان است.
او با اشاره به نظريه هاي پست مدرن ها كه مي گويند همه چيز روايت است گفت: پيوند قريبي ميان اسطوره و قصه و داستان و تاريخ وجود دارد. اسطوره در سانسكريت به معني قصه است و اسطوره  و هيستوري ريشه يكسان دارند. در فارسي نيز اسطوره همان قصه و افسانه است.


اين منتقد و پژوهشگر ادبي افزود: اسطوره ها از خاكستر خويش باززايي مي شوند. با مرگ هر اسطوره كهني اسطوره هاي نوين پيدا مي شود. همانگونه كه كنت 3  مرحله تاريخ تفكر انسان را مطرح كرده كه؛ دوره اول تفكر اسطوره اي و متافيزيكي، دوم دوره تفكر تاريخي و سوم تفكر علمي است كه بشر قوانين طبيعي را مي شناسد و به بينش علمي مي رسد.
اقبال زاده گفت: نگاه فوكوياما در نظريه پايان تاريخ اش نگاهي فراتاريخي و اسطوره اي است اما اسطوره اي مدرن است. بينش اسطوره اي با غلبه مدرنيته در حاشيه قرار مي گيرد اما هيچگاه نمي ميرد. مدرنيته تفكر فردي و انتقادي را رواج مي دهد و به عمل اجتماعي مي انجامد و اين برخلاف روح جمعي تاريخي و اجتماعي است .
وي افزود : مدرنيته در جامعه امروز موجد پارادوكس هايي در بحران هاي اجتماعي و اقتصادي شده است . به عنوان مثال ؛ دموكراسي و ليبراليزم به فرد قدرت داده است. اما در بحران هاي اجتماعي و انساني فقدان يك نگاه اسطوره اي باعث پارادوكس هاي عجيبي در تفكر انساني مي شود.
اقبال زاده با طرح اين پرسش كه آيا تاريخ روايت است گفت: تاريخ نه روايت پادشان است و نه روايت مردم. هر مورخي بنا به جايگاه اجتماعي اش تاريخ را از آن منظر مي بيند. مورخ  جامع نگر (البته با نسبيت مي گويم اين جامع نگري را) نمي تواند تمام جزئيات تاريخ را ببيند. پس، مجموعي از روايت هاي تاريخي ، تاريخ را مي سازد. تاريخ روايت است اما عينيت در روايتِ تاريخ بيشتر است تا روايت داستاني . همانگونه كه ذهنيت و فرديت در روايت داستاني بيشتر از روايت تاريخي است.
وي گفت: تاريخ بيهقي روايت است. اما رمان مجموعه اي به هم پيوسته از تاريخ، فلسفه و فرهنگ است. پس هر نوع روايتي رمان نيست. رمان بيان بحران فرديت و هويت انسان مدرن است. انسان درگير و دچار مشكلات . اين بحران كه خاستگاه آن در غرب است براي تك تك افراد مشكل ايجاد مي كند. ساختار ماقبل مدرن ما ، اين بحران را تشديد مي كند. اقبال زاده با بيان اينكه روايت همواره بر بحران و كشمكش مبتني است گفت: بحران انسان امروز فراگير است همانطور كه فوكو گفته است جامعة مدرن سركوبترين جامعه تاريخ بشري است و دامنه كنترل بيشتر شده است. هيچ روايتي به مانند رمان، عمق اين كشمكش فردي و اجتماعي را نشان نمي دهد. در قصه هاي كهن قهرمان به تعادل مي رسد اما در رمان اين تعادل وجود ندارد. ثبات با رمان همخواني ندارد. رمان با كشمكش و عدم تعادل ايجاد مي شود.
در ادامه اين نشست ، خسرو عباسي خودلان داستان "دندان طلا" را خواند و عنايت سميعي درباره اين داستان گفت: يكي از مسايل مهم در اين داستان ثنويت فكري است. يعني خير و شر انديشي. نشانه هاي موروثي "بوف كور"ي با ارجاع به آيين تعزيه از جنبه اي ديگر دنبال مي شود. سميعي گفت: استعاره هاي داستان در سطوح مكان و وجود اشخاص و نام ها و ابژه ها در داستان پراكنده اند. غرقاب ، بم ، جبهه كه همه اين ها را از طريق تعزيه به هم مرتبط مي كند و نمادي است كه در لغت و حافظه تاريخي نهفته است و از سوي ديگر نمادي رفتاري است كه به اشخاص پيشاپيش جهت مي بخشد.
اين نشست روز دوشنبه هجدهم تيرماه در كانون ادبيات بررسي شد.
شهرام اقبال زاده، منتقد، مترجم، ويراستار و پژوهشگر ادبي است. عمده فعاليت هاي او در زمينه ادبيات كودك و نوجوان بوده و دبيري چندين جشنواره كودك و نوجوان را به عهده داشته است.  ترجمه هاي؛ زندگي و افكار گاندي براي نوجوانان،‌ بي نظمي نوين جهاني اثر تزوتان تودوروف از جمله آثار اوست.
خسرو عباسي خودلان نويسنده داستان دندان طلا ، عضو انجمن داستان نويسان كرج است و داستانهاي چاه، خواب و ريگ جني را نوشته و مجموعه داستان جنگ با نام گمنام را زير چاپ دارد. اين داستان او ـ دندان طلا ـ جايزه دوم جشنواره داستان زاهدان را دريافت كرده بود.


|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 10:3 |

مقايسه تطبيقي بين 2001 اديسه فضايي و چنين گفت زرتشت
 

مقدمه:
دغدغه‌ي اين نوشتار يافتن روابطي است که اثر کوبريک،2001 اديسه‌ي فضايي، را درمناسبتش با چنين گفت زرتشت نيچه جاي مي‌دهد. دراين راستا از پنجمين نوع از نقد فرامتنيت ژنت، بيش متنيت، استفاده شده است. ازاين منظرچنين گفت زرتشت نيچه يک بينامتن و يا اگر بخواهيم ازاصطلاح ژنت استفاده کنيم، يک پيش متن براي 2001 اديسه‌ي فضايي، ساخته‌ي کوبريک است. کوبريک از رمزگان‌هاي موجود در ژانرعلمي تخيلي به سوي عناصر با معنايي ازچنين گفت زرتشت حرکت کرده است، به بيان ديگر او با بهره برداري نشانه شناسانه ازساختار پيش متن، و انتقال و جايگشت...

 عناصرآن، به روابط دلالتي جديد دست يافته است. در ميان تمام آثار نيچه، چنين گفت زرتشت، اثري است که بيش از سايرين ازصحنه پردازي‌هاي ادبي بهره برده است و کوبريک علاوه بر استفاده از صحنه‌ها و واژه‌هاي کليدي فلسفه نيچه، به منظور تاکيد بيشتر، در موسيقي متن، سمفوني‌ايي از اشتراوس به همين نام را انتخاب کرده است. نوشتار پيش رو شايد اندکي بازي باوري و بي‌قيدي نيز به همراه داشته باشد زيرا بيش ازآنکه خواست جستجوي حقيقت درميان باشد، عملي چون نگاه کردن به تصاوير گوناگون است و نه صرفا انطباق آن با نسخه‌ي اصلي. هدف اصلي از انجام اين رويه مواجه کردن دو چهره با هم در دو عرصه‌ي مختلف است، قصد اين است تا بار ديگرو البته اين بار با واژگان نيچه به تماشاي فيلم بنشينيم. 

 به ادامه مطلب مراجعه فرمایید...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 9:58 |

حکایت

از امثال عرب است كه گويند: بزغاله اى بر پشت بامى ، به گرگى كه از پايين مى گذشت دشنام داد. گرگ گفت : تو مرا دشنام نمى دهى ، بل جاى تست كه مرا دشنام مى دهد.

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 6 دی1387 ساعت 9:59 |

بیوگرافی یغما گلرویی
بیوگرافی یغما گلرویی(شاعر،ترانه سرا و مترجم)
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 28 آبان1387 ساعت 16:41 |

خاقانی
روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید....

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 25 مهر1387 ساعت 4:18 |

سلام به همه دوستان عزیز.

درسهام خیلی سنگین شدن...به همین دلیل کمتر فرصت میکنم به اینترنت وصل بشم در نتیجه اینجا هم دیر به دیر آپ خواهد شد.

تا آپ بعدی خداحافظ...

 

از خدا جوییم توفیق ادب...

 

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 16:47 |

                                   ۲۷ شهریور
 روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریارگرامی باد...
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 9:57 |

زمستان
زمستان، اثر بسیار زیبا و قابل تأمل مهدی اخوان ثالث (م.امید)، که بدون شک این اثر یکی از شاهکارهای شعر فارسی است:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دستِ محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپاخورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگار سیلیِ سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین.
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
__________________
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت 5:33 |

بیوگرافی پروین اعتصامی
به ادامه مطلب مراجعه کنید...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 10:48 |

سايت بيدل دهلوي راه اندازي شد
 
 

پايگاه اينترنتي ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل دهلوي افتتاح شد.
اين سايت که به مناسبت برگزاري سومين کنگره عرس بيدل دهلوي راه اندازي شده است، شامل: اطلاعاتي درباره زندگي بيدل، اشعار بيدل و مقالاتي درباره شعر و انديشه اوست.
همچنين اين سايت محل تبادل نظر بيدل پژوهان و اديبان است تا مقالات و نظرات خود را درباره بيدل منتشر کنند.
سومين کنگره بين المللي بيدل دهلوي روزهاي  15 و 16 آبان ماه در تهران برگزار مي شود.
علاقه مندان مي توانند با نشاني www.bideldehlavi.com   به اين پايگاه مراجعه کنند...

منبع:کانون ادبیات ایران

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 16:36 |

داستان کوتاه:حتي به دروغ
 
همراه با نقد داستان  
نوشته : شيرين آذرنگ  
 
در را پشت سرت ببند. آب دهانت را قورت بده. مي داني كه بايد بدون معطلي حرف ات را بزني. پيش از آنكه، نگاه كنجكاو او، از بالاي شيشه عينك اش، دچار ترديد ات كند. مثل ديروز و پريروزها. سلام كن و احوالپرسي. كوتاه و مختصر. نه به بوم جلو او توجه كن، نه به تابلو هاي روي ديوار نگار خانه. خوشبختانه تابلو زني كه رو به امواج دريا ايستاده و باد چادرش را بازي داده پشت سرت قرار دارد. دست دست نكن. برو سرِ اصل موضوع.“ببخشيد استاد، مي خواهم بدانم من با بقيه ي شاگردها، چه فرقي دارم برايتان؟ ” اشتباه كردي، بايد اول مي پرسيدي چرا تا يك جلسه غيبت مي كنم، به تكاپو مي افتيد؟ ...
 
 
 
به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 11:35 |

آن روز ها از فروغ فرخ زاد
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست
__________________
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 10:24 |

..........

مرد همسایه مان دیشب مرد و چه غریب مرد.هنوز یک هفته نمیشود که

به این شهر کوچک آمده اند.

و من در حیاط مشغول غوره شستن هستم تا در سال آینده اگر خواستم

سالاد بخورم حتما آبغوره داشته باشم.خنده ام می گیرد.مسخره

است.صدای ضجه های دختر همسایه را میشنوم و در فکر آینده هستم...

دختر همسایه طوری فریاد می زند که سنگ آب میشود:_ بابای

غریبم...بابام غریب مرد...

درحالی که غوره های شسته شده را در سبد می ریزم،زیر لب

میگویم:_همه ما غریبیم....

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 8 تیر1387 ساعت 12:20 |

باغ ارواح:داستانی از ویرجینیا ولف
درباره ويرجينيا وولف:
" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد.
وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است.
آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ...
                                          
wolf
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 9:58 |

قاصدک از مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما، اما
گرد و بام درِ من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری
برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کَرَند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک! هان ولی آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تواَم، آی کجا رفتی؟ آی... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکسترِ گرمی، جایی؟
در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خُردَک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 23:48 |

از نوشته های خودم
درین تنهایی ها که کسی نیست تا
شادیهایش را با من قسمت کند
و دستان سردم را بگیرد
ترجیح میدهم تا
غم هایم را با مرگ قسمت کنم
و دستانش را که از آتش جهنم اعمالم گرم شده است
در دستانم بفشارم...
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 15:12 |